تبليغاتX
آرامش ابدی

آرامش ابدی

برای انها بهشت هاییست .... که در ان به نعمت ابدی متنعمند خدا از انها راضی و انها از خدا خوشنودند ...

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

ماجرا برمیگرده به سالها پیش ....

سالهای بدی بود ولی تجربه ی خوبی ازآب گل آلودش گرفتم

اون موقعها فکر می کردم که معرفت عنصر خوب و پاکیه

فکر می کردم دوستی بین آدما باید خیلی حرمت داشته باشه

فکر می کردم: جان فدای دوست کردن نزد ما دشوار نیست

بله ! این افکار اون موقع ها بنیاد ذهنی من رو تشکیل میداد شاید به خاطر فطرت خدادادی انسان بود که همه چیز رو اونطوری می دید که در نظام طبیعت باید می بود , زیبای زیبا , روشنه روشن!

ولی خوب بعده ها فهمیدم نه بابا از این خبرا هم نیست

اینا فقط یکسری آرمانه ولی مردم در عمل جور دیگه ای برخورد می کنن و اتفاقا اون قشر آدما ارج و قرب بیشتری هم برای اطرافیانشون دارند

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم خونه ی فکر رو یه تکون اساسی بهش بدم

خیلی تلاش کردم تا تونستم تمام اون عقاید رو از ذهنم پاک کنم کاملا هم موفق شدم

الان سالها از اون روزا می گذره و من آدم دیگه ای شدم , از نتیجه ی کار راضیم , خیلی راضی

ولی خوب باید بگم که عقاید اولیه و ثانویه رو با هم ترکیب کردم , یک کم چاشنی منطق و دین هم بهش اضافه  کردم

آش خوبی شد

حالا دیگه نه اونقدر تو دوستی هام سخت می گیرم و معرفت میذارم

و نه دیگه مثل بعضی ها که اصلا برا خودشون اسطوره هستن در زمینه ی بی صداقتی و بی معرفتی, خرقه ی ریا می پوشم و فقط براساس منافع خودم عمل می کنم

تغییر خوبه

ولی هم جرات می خواد هم جسارت هم درایت

امیدوارم  که همیشه در حال تغییر باشم تا مثل اب راکد بوی سکون نگیرم

+ نوشته شده در  90/03/09ساعت 1:41  توسط مونا   | 

کلاس ریاضی و بحث حافظ شناسی



یک روز طبق معمول هر چهارشنبه سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و سخت مشغول تفکر و تجزیه و تحلیل هایی که  عموما هم نتیجه ی مفیدی نداره بودیم

ناگهان استاد که متوجه شد همه ی دوستان بشدت گیج و سردر گم شدن خواست زنگ تفریحی به بچه ها داده باشه, برگشت و گفت: راستی بچه ها حافظ شیعه بود یا سنی؟؟؟؟

هر کسی  جوابی داد . بعضی می گفتند شیعه بعضی می گفتند سنی و خلاصه حسابی سرگرم ابراز عقاید بودن .

ولی من نظری جز اینها داشتم چون به تازگی کتاب از کوچه ی رندان دکتر زرین کوب رو در شرح افکار حافظ خونده بودم خواستم بگم رند که مثل همیشه از  قافله جاموندم و استاد خودش جواب رو گفت .

استاد گفت: حافظ رند بود و به دلیل رند بودن موضع خودش رو تو مسایل مذهبی مشخص نکرد ولی من استناد می کنم که شیعه بوده.

و در ادامه گفت  بچه ها کسی چیزی در مرود حافظ می دونه؟

یکی از بچه ها با استناد به سخنان استاد ادبیات که موضع به غایت خصمانه ای نسبت به حافظ و بلعکس دوستانه ای نسبت به سعدی داشت گفت: استاد حافظ اصلا شاعر بزرگی نبوده یه شاعر درباری بوده, همین.

استاد که آثار عصبانیت تو چهره اش دیده می شد گفت :شما چطوری می تونید به عنوان یک ایرانی منزلت حافظ رو تا این حد پایین بیارید ؟!

دخترک در حالیکه دست پاچه شده بود گفت: استاد این حرف استاد ادبیاتمونه!

استاد گفت: این خیلی بده که تعصب داشتن روی فرد خاصی مانع دیدن هنر سایر افراد بشه و از نظر من حافظ لسان الغیبه و هر ایرانی  مسلمان توی خونه اش در کنار کتاب قرآن باید یک دیوان حاظ هم داشته باشه  که هر از گاهی تفالی به حضرت حافظ بزنه و درس بگیره . این هم بگم که خیلی بده  شما به عنوان دانشجویان ایرانی انقدر از فرهنگ و ادب مملکتتون دورید و به راحتی هر حرفی رو می پذیرید .

در همین حال یکی از عزیزان با حالتی حق به جانب بلند شد و گفت: استاد تقصیر خودشون نیست ملت ما بیشتر از اینکه ایران گرا باشند شدن عرب گرا.به خاطر همینه هیچی از ایران و فرهنگش نمی دونن.

استاد نیشخند معنی داری زد وبا حالت تکسخر رو به اون فرد گفت : شما که ان شا الله عرب گرا نیستید؟

گفت : نه اصلا(منظور دوستون از عرب گرا همون اسلام گرا بود)

استادگفت: خوب ! خود شما به عنوان یک ایرانی چقدر در مورد حافظ می دونید؟

اول کمی فکر کرد و بعد  در حالیکه من من می کرد گفت: راستش استاد ما زیادم اطلاعی نداریم

استاد با شتاب گفت: پس من به شما توصیه می کنم به جای نسخه پیچیدن برای بقیه خودتون رو درست کنید بعد از خودتون نوبت دیگران هم می رسه.

حرف استاد برام جالب بود

راست می گفت کاش همه ی ما یاد میگرفتیم و هر اصلاحی رو اول از خودمون شروع می کردیم

+ نوشته شده در  89/12/28ساعت 3:8  توسط مونا   | 

کاش می فهیدیم.....

 


شب سردی بود. مردبینوا خسته از کار جان فرسای روز به خانه باز می گشت . تازیانه های باد که صورتش را به خون نشانده بود خبر از سپری شدن روزی سخت می داد. جام اندیشه ی مرد رنجور لبریز بود از فکر فردا , یعنی چه باید می کرد , آیا می توانست فرزندش را که تنها امید زندگی اش بود به ثمر برساند آیا درخت نوپایش به بار می نشیند؟! به یاد کودکی های خودش افتاد به یاد زمانی که بر روی سکوی دم درب خانه می نشست و بازگشتن کودکان را از مدرسه نظاره می کرد و هزاران بار خود را به جای آنان و با آن لباس ها و کیف وکتاب تصور می کرد و پرنده ی خیالش  را بر بام مدرسه می نشاند و خود را همپای دیگران می دید . آهی از اعماق وجود کشید و باز با مرور آن خاطرات تلخ خود را برای خوشبختی هر چه بیشتر فرزندش مصمم کرد با خود گفت: اگر پدر من آن روزها مرا به مدرسه می فرستاد شاید امروز در مقابل مهندسان ساختمان انقدر تحقیر و تحمیق نمی شدم, آخر دلم از این می سوزد که می توانستم ولی زمانه مجالم نداد . نگاهی به دستان پینه بسته ی خود کرد ودر دل زمزمه کرد :   

من امشب تا سحرخوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیش ی فرداست

                               
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/12/16ساعت 9:50  توسط مونا   | 

اوی من

 

در زندگی همه ی ما اویی وجود دارد . اویی که بخشی از من وجودی ماست . اویی که هست چه ببینیمش چه نه .اویی که در تمام عمر سرگردان است . می رود ولی نه تا ناکجا بلاخره به جایی می رسد . او مدهوش می رود و جاده ای پر فراز و نشیب در پس خود بر جای می نهد در آن راه خود پیش می رود و تو نیز از پس او روان می شوی او راه را با سرعت هرچه بیشتر طی می کند گاهی پر شور می روی و گاهی خستگی راه بر تو چیره می شود و برزمینت می کوبد . دستت را از پس او بلند می کنی تا شاید بتوانی مانع حرکتش شوی ولی تو هر چه بیشتر تلاش می کنی او با سرعت بیشتری از تو دور می شود . سنگی در مسیر می یابی بر رویش می نشینی با خود می اندیشی او چرا باید تو را از پس خود بکشد در خود دقیق می شوی و دستانت را مقابل چشمانت می گیری , تکانشان می دهی , تو بر آنها تسلط داری و آنها نماد قدرت تو هستند . با فکری جدید و عظمی تازه از جای برمی خیزی اینبار تو می خواهی او را از پس خود بکشی . به سویش می روی , سیاهی بر تو چیره می شود چشمانت جز ظلمت هیچ نمی بیند , راه پر از سنگریزه های خنجر گون است , ترس از زخمی شدن چهار ستون بدنت را در هم می کوبد . چه باید کرد؟ از تصمیم خود باز می گردی ولی حسی عجیب و نوایی گنگ نوید امید را به تو می دهد . چشمانت را می بندی تو می توانی که فقط من باشی فقط و فقط من . به خدایت توکل می کنی با عزمی راسخ شروع به راه رفتن می کنی . پاهایت زخمی می شود , بارها بر زمین کوبیده می شوی , ولی نه این پایان راه نیست تو می توانی , پس می روی , خسته ای اما چاره ای نیست .

 

مدت های مدیدی است که راه را در تاریکی پیموده ای و حال خسته از تاریکی و در پی روشنایی خود را بدین سو و آن سو می کشی که ناگاه اولین پرتوی نور نظرت را به خود جلب می کند , از پی آن روان می شوی تا شاید به منبع نورانیش متصل شوی . می روی ,می روی و می روی تا ظلمات راه سنگلاخ در روشنی پنهان می شود . به او دست می یابی به کنارش می کشی و به او می گویی که دیگر تنها هستی و به وجودش نیازی نداری , به راه می افتی ولی انگار گوشش بدهکار نیست , دوباره می آید . این بار سنگی را از روی زمین بر می داری ولی آیا این سنگ که از دل زمین روییده توانایی شکست دادن او را دارد ؟ نه ! این سنگ باید از نیروی وجودی تو لبریز شود تا بتواند قدرت شکستن هر ناشکستنی را بیابد . آن سنگ را در دستانت می فشاری و تمام نیروی قلبی ات را به آن القا می کنی و سپس آن سنگ زرین را به سویش پرتاب می کنی , سنگ او را بر زمین می زند و یارای راه رفتن را از او می رباید پس تو می روی و این بار تنها . من می شوی و خودت برای خودت تصمیم می گیری و آنگاه است که وجود متعالی خویش را می یابی .

" دشمن ترین دشمن تو همان نفسی است که در درون توست" امام علی (ع)

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 4:10  توسط مونا   | 

چه غم دارم..........

خیلی فکر کردم ........خیلی

دوست داشتم به بهترین نحو نقاشی زیبایی که از عشق حسین در قلبم کشیده شده بود را در مقابل دیدگان همه به تصویر بکشم .

ولی هر چه کردم نتوانستم عظمت این پرده را بر زبان قلم جاری سازم

انگار زبان قلم بریده شده بود و پاهایش ناتوان و خسته از این همه دویدن بر روی ورق.

خسته بود ....

حق هم داشت .

خیلی سخت است که به قول مولانا بخواهی دریایی را در دل کوچک و گل آلود کوزه ای بگنجانی

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد قسمت یک روزه ای

چه باید می کردم .

قلم خسته و ورق منتظر و زبان من خاشع و عاجز

بازهم مانند همیشه دست به دامان حضرت حافظ شدم و او چه زیبا گفت آنچه را که در دل من سالها نهفته بود .

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

 

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدسش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

بحمدالله و النعمه بتی لشکر شکن دارم

 

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

 

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

 

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمد الله

نه میل لاله و نسرین نه برگ و نسترن دارم

 

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

 

***********************************

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالیت شکر زمفتار

 

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار 

 

این بار دفتر زود به پایان آمد ولی مانند همیشه حکایت همچنان باقیست.......

 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من ببوی سر آن زلف پریشان بروم

+ نوشته شده در  87/10/17ساعت 0:49  توسط مونا   | 

محاکمه

- دخترآخه تا کی می خواهی این رویه رو پیش بگیری ؟

- کدوم رویه ؟؟

- خودمم درست نمی دونم ولی نمی خواهی بعضی از رفتارات رو کنار بگذاری ؟

-  آخه کدوم رفتارام رو می گی ؟

- نمی دونم چه طوری بگم , تو چرا فکر می کنی که بی نقصی ؟؟؟

- من !!!!

- آره , خود تو

- چرا این فکر رو می کنی ؟

- رفتارات این عقیده ات رو داد می زنه

- نه ! اصلا اینطوری نیست

- نمی خواهی اشتباهت رو بپذیری مثل همیشه

-  نه , اتفاقا من حرف حق رو می پذیرم

-  تو !!!!!!؟؟؟؟؟؟

- آره من , چه طور مگه ؟؟؟

-  ببین تو هر دوکلمه از حرفات سه کلمه رو در مدح خودت بکار می بری

- نه ؛ کدوم مدح ؟؟؟؟ آدم باید همیشه حقیقت رو بگه

-حتما تو هم داری حقیقت رو می گی ؟؟؟؟

-  مصلمه که من دارم حقیقت رو می گم .

- دیدی گفتم خودت رو خیلی قبول داری

- بله خودم رو قبول دارم ولی نه اونطوری که تو فکر می کنی

- می شه بفرمایید من چه طوری فکر می کنم؟؟؟؟

- اشتباه

-  یعنی چی اشتباه ؟؟؟

- کاملا واضحه ؛ یعنی تو در مورد رفتار من اشتباه فکر می کنی

-خوب ؛ روشنم کن تا دیگه در موردت اشتباه فکر نکنم

- ببین تو داری در مورد من و رفتارم اشتباه می کنی ؟؟؟ چرا صحبت های من رو از سر خودخواهی و خودپسندی می دونی ؟؟؟؟

- مگه چیزی جز اینه ؟؟؟

- مشخصه که چیزی به جز اینه .

- خوب چیه ؟؟؟

- شما ها منظورم اکثریت آدم هاست , عادت کردید به این که به خودتون اعتماد نداشته باشید

- ما ؟؟؟؟!!!!!

-  بله! نه تنها تو , بلکه خیلی های دیگه مثل تو

- اگه با این حرفات می خوای رفتار هات رو توجیه کنی نیازی نیست . من از همین حالا تمام حرکات اشتباهت رو توجیه شده و معقول در نظر می گیرم .

- من نیازی به این لطف تو ندارم خودم می تونم ازعقاید و رفتارم به بهترین نحو دفاع کنم .

- حالا اگه بهترین نحو رو به کار نمی بردی , چی می شد ؟؟؟ آسمان به زمین می اومد

-بله ! من از این کلمه استفاده می کنم چون مطمئنم می تونم این کار رو انجام بدهم

-  بیا !! بازهم داره حرف خودشو می زنه ! ول کن تو عوض بشو نیستی

- چرا اتفاقا ؛ من خیلی انسان منعطفی هستم ولی نه در مقابل هر عقیده ی بی بنیادی ! من عقایدی رو می پذیرم که سخت ترین طوفان ها و سهمناگ ترین گرداب ها نتونند حتی یک ذره سستشون کنند

- خوب حالا تو هم !

- شما عادت دارید همیشه در مقابل حرف منطقی موضع بگیرید , می شد جوابت رو حدس زد

- دیدی بازهم فکر می کنی خدای منطقی ؟؟؟؟

- نه اصلا این طوری فکر نمی کنم خدا در همه ی زمینه ها یکی است که آن هم فراتر از نوع بشره

- خوب حالا خوبه این یکی رو قبول داری !!

-  این چه حرفیه مشخصه که این رو قبول دارم . اتفاقا خودت به جواب خودت رسیدی

- رسیدم ؟!؟!؟! کی رسیدم خودم نفهمیدم

- ببین همه ی ما انسانیم و باید این رو بپذیریم که اشرف مخلوقات خداوند جهان هستیم و خلیفه ی او در زمینش

- خوب این رو که همه پذیرفتیم

- نه !نپذیرفتید . اگر پذیرفته بودید شما هم مثل من به خودتون اعتماد داشتید

- نه خوب این که مشخصه کسی مثل تو نمی تونه خودش رو قبول داشته باشه

- من شوخی نمی کنم لطفا تو هم جدیت به خرج بده !!!

- راستی تو چرا انقدر جدی و خشکی ؟

- هر کاری زمانی داره . شوخی به موقعش جدیت هم به موقعش

- خوب چی داشتی می گفتی ؟؟؟

- داشتم می گفتم . ما نمی گم مسلمون ولی هممون موحد که هستیم تو هر دین و مذهبی که باشیم

- آره خوب

-  مگه خدا یک برنامه ی کامل در اختیار ما قرار نداده تا براساس اون طوری زندگی کنیم که در شان خلفه الله فی الارض باشه

- خوب چرا .

- خوب ما وقتی دینمون رو و یا اصلا به اصطلاح دیگه انسانیتمون رو با تمام وجود و دید باز پذیرفته باشیم  به راحتی ازش دفاع می کنیم چون به درست بودنش اطمینان داریم

- خوب این هم درست اما اینا چه ربطی به کار تو داشت ؟؟؟؟

-  ربطش کاملا مشخصه فقط باید یک کم به حرفام فکر کنی

- خوب حالا بگو دیگه

- یعنی این که تو تا زمانی که براساس مبانیه انسانی داری عمل می کنی چون به درست بودنش مطمئنی پس باید با اعتماد کامل ازش دفاع کنی و اگر طرف مقابلت بهت اشتباه بودن عملت  رو به علت لغزشی که تحت تاثیر عوامل مختلف دیگه ای بوجود می آید براساس  مبانیه عقلی ثابت کرد باید با کمال میل بپذیری و این باعث می شه که توبیشتر از پیش از نظر فکری رشد کنی

-  ............

-   چرا سکوت کردی ؟؟؟؟

- باید بیشتر فکر کنم بعد نظر بدهم

- خوشحال می شم بعد از اندیشیدن نظرت رو بدونم                                                                

- خدا نگهدار   

 

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 19:52  توسط مونا   | 

ناله ی فراق

ای قلم بیا و باز هم با من همگام شو تا شاید بتوانم دردی را که مدت هاست در وجودم موج می زند با صدای شیرین تو به گوش جهانیان برسانم .

ماهها سپری شدند و روزها یکی پس از دیگری رخ نمایانده و از صفحه ی روزگار محو شدند ولی این بارگذر زمان نتوانست غم بزرگی را از قلب من بزداید و مرا به همان روزهای پیشین بکشاند .

کاش به این سفر نمی رفتم ؛

کاش او را در کمال جلال و شکوه نمی دیدم ؛

کاش می توانستم شب های در کنار او بودن فراموش کنم ؛

کاش نجواهای شبانه ی خود را در آن دیار به دست فراموشی می سپردم ؛

وکاش و کاش و هزاران ای کاش ............

روزی که از دیار خود به سوی آن دیار یگانه شتافتم هرگز نمی پنداشتم که این سرزمین غریب مرا اینگونه مدهوش خود کند و دمی به حال خود وا مگذارد .

آری ؛ اولین بار که او را دیدم هرگز چنین نمی پنداشتم

باخود فکر می کردم که رسیدن به وصال یار پایان تمام دلتنگی هاست .....

کاش هرگز نمی دیدمش و تا ابد با داغ ندیدنش قلب خود را آزین می بستم

چون ندیدنش یک درد و دیدنش مولود هزاران درد بود .

نه ؛ اشتباه نکنید این درد مانند سایر درد ها زهر بر کام آدمی نمی چکاند بلکه شهدی شیرین تر از حیات ابدی را در خاطر دردمند خویش بر جای می گذاشت .

روزی که از او خداحافظی کردم احساس عجیبی داشتم

صدایی گنگ در گوشم فریاد دلخراشی سر داده بود و پاهایم را سست می کرد .

شاید خبر از دردهایی ناگفتنی می داد .

همان دم بود که لحظه ای احساس بی رمقی در برابر عظمتش وجود ناچیزم را در هم پیچید و نا خود آگاه خود را در برابر گنبد زمرد نشانش آنچنان بر زمین گرم مدینه کوبیدم که تمام غم های جداییش به ناگاه بر اندیشه ام هجوم آورم .

سر بر زمین گرم حرمش نهادم و به اندازه ی تمام روزهایی که در داغ فراقش شعله برداشته و سوخته بودم گریستم .

هنوز هم گرمای قطرات اشک آن شب قلبم را می سوزاند و گرما بخش رویا های شبانه ام است .

ماههاست که این غم عمیق بر قلبم چنگ می زند و خاطرم را می آزارد ؛

کاش می توانستم مسجد النبی دیگری از یاد محمد (ص) و خاندانش در قلبم بنا کنم تا هیچگاه احساس جدایی خاطرم را نیازارد و مرا به پرتگاه دوری از یاد معشوقم  نکشاند.

خدایا ؛ کمکم کن تا بتوانم تا ابد به یاد او زندگی کنم و هیچگاه این درد خاطره انگیز را از من نستان !

آمین یارب العالمین

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت 11:19  توسط مونا   | 

قصر امل

   صلاح کار کجاو من خراب کجا

   ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

 

   دلم زصومعه بگرفت و خرقه ی سالوس

   کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

 

    قرار و خواب زحافظ طمع مدار ای دوست

    قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

 

 

تمام لحظات زندگیمان را در پی قصر آرزو ها از این کوچه بدان کوچه سرگردانیم به امید روزی که آمالمان به ثمر نشیند و از درخت آرزو میوه ای بچینیم .

 ولی افسوس و صد افسوس که جاده ی آمال انسان سرانجامی ندارد هرچه تو می روی سراب عیش بیشتر از تو فاصله می گیرد پس حال که به دست نیافتنی بودن آرزو های دور و درازت پی بردی !!

دمی سایه ای در این دنیای نا آرام و مشوش اختیار کن و در پناه آن لحظه ای بیاسا تا شاید ستاره ی روشنی به تو چشمک زند , دستان ناتوان تو را در دست بفشارد و تو را به دور دستها ببرد .

آرام باش و لحظه ای تفکر کن:

 چرخ گردون دائما در حرکت است و تو مانند مورچه ی کوچکی بر روی آن سرگردانی پس سعی کن با تلاشت   و با همان سر پنجه های ناتوانت نقشی زیبا برروی آن هک کنی و آن را برای همیشه به یادگار بگذاری تا اگر روزی مور دیگری از روی آن نقش زیبا عبور کرد بیادت بیافتد  و لحظه ای را به احترامت آرام گیرد و به عظمت وجود کوچکت پی برد و بر خالقت بارها و بارها احسنت گوید !!!

 

      بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

      بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

 

      غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

      زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست

 

      ترا زکنگره ی عرش می زنند صفیر

     ندامت که در این دامگه چه افتادست

 

      نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر

      که این حدیث زپیر طریقتم یادست

 

      غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

      که این لطیفه ی عشقم ز رهروی یادست

 

     رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

     که بر من و تو در اختیار نگشادست

 

    مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

    که این عجوزه عروس هزار داماد است

 

     حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ

     قبول خاطر و لطف سخن خدادادست 

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 13:0  توسط مونا   | 

خورشید‘ پس ظهورت چه دیر شد ؟

نمی دونم باید از کجا شروع کنم اینبار دیگه مثل همیشه نمی تونم حرفهای زیبا و ادبی بزنم دلم خیلی گرفته ازدست چه کسی و چراش رو خودمم خوب نمی دونم ولی خیلی شکسته ام

انقدر غم دارم که حتی از گفتنش هم عاجزم . راستش از دست این چرخ گردون و کارهاش در تعجبم

نمی دونم چرا دیگه توی این دنیا نمی شه رنگی از محبت و وفا دید .نمی دونم چرا دیگه هیچ مغازه ای پیدا نمی شه که توی آن رنگ صفا و صمیمیت بفروشند تا انسان ها بتوانند به وسیله ی اون دلهای مردشون رو آزین ببندند. به خدا اگه یک چنین چیزی وجود داشت حاضر بودم به هر بهایی بدستش بیارم . نمی دونم چرا مردم انقدر نسبت به مسائل انسانی بی توجه شدند و باعث شدند که هیچ وقت جرات نکنی کسی رو دوست داشته باشی و به کسی به غیر از خدا دل ببندی.زندگی ها مثل یک شاخه گل یاس در باتلاق تجملات غوطه ور شده و هر روز بیشتر از روزهای گذشته توی این لجنزار فرو می ره وهمه ی ما به جای بیرون آوردن این گوهر ارزشمند با تمام قدرتمان سعی در بیش تر غرق شدن آن داریم

بیشتر از این نمی تونم حرف بزنم بغض سنگینی راه کلامم رو می بنده و دلم رو به درد میاره بازهم مثل همیشه به همونی توکل می کنم که تنها پناهمه و تنها عشقم و از خودش کمک می خواهم که تنها یاور لحظه های دردمندیمه

دیگه از خستگیام خسته شدم
دیگه از بستگیام بسته شدم


میزنم تیغ به بند بستگی
مگه آزاد بشم ز خستگی

بسته تنهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون همنفس


دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب


واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه


دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون

باید حرف دلمو گوش کنم
غمه دنیارو فراموش کنم

 
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از این و اون


دلمو جدا کنم از آدما
سینمو پر کنم از یاد خدا



دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار


شب تار شب تار شب تار
آسمون! خورشیدو بردار و بیار

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/05ساعت 1:23  توسط مونا   | 

غم من

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک غمی غمناک است

 

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 14:14  توسط مونا   |